حاجى زين العابدين مراغه اى

62

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

چون موسم تابستان است از ماندن در زير چادر ضررى ملحوظ نبود . اسباب را جابه‌جا كرده قدرى راحت شديم . يادم آمد كه پدر مرحوم در شاهرود با مرد تاجرى ، حاجى اسماعيل نام ، دوستى داشته ، طرف مكاتبه و مراسله بودند ، زيرا مكتوب‌هاى او را من خود مىنوشتم . نام كاروانسرايى را كه محل اقامت و تجارت ايشان بود نيز مىدانستم . با خود گفتم « دوست پدر است بايد رفته از او ديدنى كنيم . » به يوسف عمو گفتم : « برخيز به هم برويم . » نام كاروانسرا و خود حاجى را پرسيدم نشان دادند . به منزلش رسيده از اتفاقات حسنه ، خودش هم آن‌جا بود . سلام داده نشستيم . پس از احوال‌پرسى ، گفتم : « نام شما بايد حاجى اسماعيل آقا باشد ؟ » گفت : « بلى ! اما شما را نشناختم . ببخشيد ! » گفتم : « بنده پسر فلان كس مقيم مصر و نامم ابراهيم است . » آن شخص محترم به محض شنيدن نام پدر برخاسته مرا بغل كشيد و از سر و رويم بوسيده گفت : « خوش آمدى . از شنيدن خبر وفات والد مرحوم خيلى متأثر شدم . خدايش غريق درياى رحمت خود فرمايد . مردى بىمثل و مانند بود . خداوند شما را در جاى آن مرحوم پايدار و برقرار دارد . خوب حالا بگو ببينم از كجا مىآيى و به كجا خواهى رفت ؟ ان شاء الله والده سلامت است ؟ شنيدم خواهرى هم داريد . احوالشان چه‌طور است ؟ » گفتم : « شكر خداى را سلامت و دعاگو هستند . از مشهد مقدس مىآيم و به طهران مىروم . » گفت : « بسيار خوب از تشريف شما ، كه يادگار دوست عزيز من‌ايد ، خيلى خوشبخت شدم . » آن‌گاه به گوش نوكرش چيزى گفت و او رفت . پس از نيم ساعت برگشت و دو مجموعه چلوكباب با قند آب و خربزه ، كه تازه رسيده و نوبر بود ، با خود آورد . حاجى در نهايت مهربانى گفت : « بسم الله لقمه‌اى ناهار بخوريم . » به سر سفره جمع شديم . در اثناى طعام گفت : « كجا منزل كرده‌ايد ؟ » گفتم : « در فلان باغ زير چادر . » به آدمش گفت : « برويد از آن‌جا اسباب فلانى را بياوريد خانه ! » گفتم : « جلودار ما مىگويد كه در شهر « مله » هست . مىترسم . » هرچه اصرار كرد راضى نشدم . بعد از ناهار گفت : « عادت داريد بخوابيد ، يا چاى بگذارند بخوريم ؟ »